تبليغاتX
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

این وبلاگ وبلاگی هست برای شما عزیزان.

سلام بچه ها امیدوارم که حالتون خوب باشه

 من از این به بعد با این وبلاگ میام سراغتون

هرکی خواست یه سری بزنه .مرسی . فعلا

http://tomboy-pf.blogfa.com

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت14:34توسط سحر | |


من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
 
که مرا صد گله باشد که به درمان نرسد
از من سوخته دل در دل خود یاد کنید
 
مشتری در هوس عیش نگاهم می کرد
تا که از آن نگهش جنت شداد کنید
 
می شود گفت که مرگ است و سراغم آمد
روز هجرم ز حصار قفسم داد کنید
 
آن صدف را که به یادش لب خود باز بکرد
طفل نا خواسته شد شرم که از باد کنید
 
باز گویم که نگویم سرم از دست برفت
این چه سریست که سرها همه ازداد کنید
 
شاید امروز همان پرده دیروز بود
که ز چشمان سحر پرده به در باز کنید
 
تو بیا آنکه نشان از تو ندارم در خواب
این چه کابوس حرامیست که غمباد کنید

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

+نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت12:47توسط سحر | |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


+نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت12:43توسط سحر | |

در پس تنهایی من , تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد .
كسی كه ساكن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سكوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .
و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟
نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افكن است .
و سایه ی تاریك آن ,  راه را از برابر دیدگانم پنهان میكند .
پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟
در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .
كسی كه ساكن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد , و دلدادگان آن دیار ,
شیفتگی مرا  فریبی بیش نمی دانند .
من كه هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟
من كه هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درك توانم كرد ؟

+نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت12:34توسط سحر | |

 آن لحظه كه قلبت به خدا نزديك است،

 آن لحظه كه ديده ات ز اشكي خيس است ،

يادآركه محتاج دعايت هستم...

+نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت12:9توسط سحر | |

اي عزيز پر شکسته! دل تو قد يه درياست
"گل من"! غصه چشمات , ميدونم قد يه دنياست

کسي نيست اينو بفهمه ؛ که توعاشقي نه مجنون!
غم اين غربت سنگين , دل تو کرده پريشون

ناله و اشک شبونه , خوابو از چشات ربوده
به "خداي اشک و خنده" ! اين گناه تو نبوده

ياد عشق تو عزيزم ,  يه عالم اميد مياره
مگه من زنده نباشم از چشات غصه بباره

يکدم از يادت "عزيزم" , دلم از دلت جدا نيست
به جونت قسم! که دردام , کمتر از خستگيات نيست

با تو آروم ميشه قلبم اينو از چشام ميخوني
جون هر کي که عزيزه , من ميخوام بياي بموني

هميشه , روز باشه يا شب , منتظر به رات ميمونم
اينو ديگه خوب ميدوني ؟! من فقط با تو ميخونم

با تو گرمم , پرازعشقم , پرسرورم , آره مستم !
"......جون" فقط تو هستي مرحم دل شکستم. 


توي تقويم مي نويسم تا بمونه يادگاري
روز تلخ عاشقي مون گفتي که دوستم نداري
مي چکه قطره ي اشکم روي اين جمله آخر
حتي اين قلم نداره اين شکست تلخ را باور
مي گذره ماهي و سالي اما باز پر از غروبم
هر کي حالم و مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم
نه مي خوام کسي بفهمه با پريدنت شکستم
رفتي و تنهاي تنها با خيال تو نشستم
تو تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کرد
ديگه خورشيدي ندارم واسه اين روزهاي دلسرد
ولي تو ، تويي که رفتي حرمت عشق و شکستي
روي التماس چشمام، چشماي نازتا بستي
تقويم از اسم تو پر شد اما  جات خالي اينجا
منم و خاطره ي تو منم و قصه فردا
 

 
گمشده
 
من اينک در درون خود دل گم کرده اي دارم سراغش را نمي گيرم زهجرش ناله اي دارم بسي در ظلمت شبها به يادش زنده مي سازم حياط خلوت دل را به اميدفرداها! ترامن درکجا يابم ترامن از کجابويم ترامن درکجابينم ترامن ازکجاجويم دل گم کرده خودرا که ويران گشته از دوري چگونه درتوآميزم چگونه از توپس گيرم ولي آن دل من کو؟ چرارفت آنهمه شادي چراغم در تن ماشد چراهرگونه توهين است به امثال من وماشد؟ دروغ ازنوع انديشه ستم بانام خوشبختي جنايت را نبرد حق هدف خشکاندن ريشه گذشتم درتوگم گشتم نه ازراهي که برگشتم شدم آزاد ولي اين بار ندانستم پرز غم گشت
 

 

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت18:50توسط سحر | |

                 
خستـــم از روزای ابــری         خیلی سنگینه نـگاهت 
دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت 
نمیـــخوام بـــازم خیـالت         قبـلـه آرزوهــــام شــــه
تـــو بمــون و عاشقـــای         روی پُـــر غـرور و ماهت
 

آره مــن اونم که گفتــم          واسـه چشم تـو دیوونم 
آره مـن قـول داده بــودم          تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو           زیــر رگبــــــار غـــرورت 
من فقط یکــم شکستم          خوب نگام کنی همونم

 

چـمــدون رویـــاهـــامـو           دیگه برداشتم و بستم 
دیگــه عین اون قدیمــا           چشــــاتو نمیپرستــــم 
رخ تــو عین یه بـــــازی           منــو مـات قصه هـا کرد 
حالا بی اسمـم و تنها            پُــرپــاییز و شکستــــم


اینــی که حــــالا میبـینـی       دیگه مجنون چشات نیست 
دیگه وقتی نیمه شب شه       نگـران لـحظه هــات نیست 
مـــن بــرام فــرقـی نــداره        کـــه تو بــاشی یـا نباشی 
خیلـی وقته دیگه نیستی        تو دلم جـــایی برات نیست
      

از تو هیچ چیزی نـمونــده         نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا         عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی 
تازه فهمیدم با این عشق         زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم         یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی 

شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب       

                                                    من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت18:42توسط سحر | |

خیلی دیر رسیدی ای دوست

                                           هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن

                                            من فقط یه استخونم 

         ببین چی کردی با این دل                                

                                           فکر کن فقط یه لحظه

                               نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه 

ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر

                       حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن

              منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

                                                   شبای جمعه یادی از ما کن

عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

                       تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .

 

بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم          به غنچه های محبت بهار هم باشیم
...................................................
     آزمودم زندگی دشت غم است         شادیش اندوه و عیشش ماتم است
...................................................
در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش       یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش
...................................................
بمیرم من واسه اون دلشکسته         که چون من خیری از دنیا ندیده
...................................................
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست      کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
...................................................

 

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .

 

من پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت18:31توسط سحر | |

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم


می‌روم بار دگر مستم کند
بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند


می‌روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم


هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را


با همه‌ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه‌ی تنهاییم


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پر شورتر


کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی


هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خط امان من است


ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم


ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما


دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم


ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه‌ی پیغمبران را


خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:37توسط سحر | |

در سیستم شمارش عربی با 10 رقم(از صفر تا 9) می­توانیم اعدادی هرچقدر بزرگ که بخواهیم بسازیم. بدین گونه که همه ارقام را برای شمارش تا 9 بکار می­بریم و پس از آن برای ساختن اعداد بزرگتر، آنها را با هم ترکیب می­کنیم. به همین خاطر هر اندازه که جا برای نوشتن داشته باشیم، عدد کم نمی­آوریم.
 
اما مصریان باستان به گونه­ای دیگر فکر می­کردند، آنها یک خط ساده به معنای یک داشتند، مثل ما، اما در عوضِ یک نماد جدید برای عدد 2، آنها دو خط بکار می­بردند. به همین گونه سه خط برای عدد 3، چهار خط برای عدد چهار و تا نُه خط برای عدد 9. تا اینجا تقریبا تعداد زیادی خط وجود دارد! بنابراین مصریان برای عدد 10 یک نماد جدید ابداع کرده­اند.
 
سپس آنها اضافه کردن خطوط برای واحدها و نماد ده برای دهگانها را ادامه می­دهند تااینکه به صد برسند. در اینجا نیز باز به یک نماد جدید نیاز است.
 
اینگونه دستگاه شمارش، "یگانی" نامیده می­شود. در میان تمدنهای باستانی این سیستم متعارف و مشترک است. یک مزیت سیستم یگانی این است که تفاوتی در ترتیب نوشتن اعداد وجود ندارد. شما می­توانید نمادها را در هم بریزید و همچنان معنای آنها را پیدا کنید. اما در سیستم شمارش ما 123 معنائی متفاوت از 321 دارد.
 
مصریان نیز درست مانند ما 10 را پایه سیستم شمارش خود قرار داده بودند. وجود ده انگشت در دستان، این مساله را عادی می­نمایاند.
 
      نماد یک به احتمال از انگشت گرفته شده است. هرکسی شمارش را با انگشتانش آغاز می­کند.
 
 
 
-         نمادها با بزرگتر شدن اعداد پیچیده­تر می­شوند. نماد عدد ده تکه­ای از یک ریسمان است.
  
 
-         نماد عدد صد یک ریسمان مارپیچ است.
 
 
 -         نماد عددهزار یک لوتوس یا نیلوفر آبی است که برگ، ساقه و ساقه­های زیرزمینی یا ریشه را نشان می­دهد.
 
 
 
     
       -         نماد عدد ده­هزار یک انگشت منفرد بزرگ است . شاید این
انگشت ده­هزار مرتبه بزرگتر از نماد یک است.
 
 
-         نماد صدهزار یک بچه قورباغه است که به نظر تاحد زیادی به یک قورباغه دگرگون شده است. اگر دلیل استفاده این سمبل برای عددی به این بزرگی را می­خواهید استخری مملو از تخم قورباغه که همگی در حال دگردیسی به قورباغه­های کوچک هستند را در نظر بیاورید.
 
 
 
 -         نماد یک میلیون الهه­ای به نام "Heh" است.
 
 
 
 
مصریها حتی نمادی برای بینهایت نیز داشته­اند که بزرگتر از هر عددی که نوشته می­شده بوده است. این نماد یک دایره است که شما می­توانید همواره بر روی آن حرکت کنید بدون اینکه به پایان برسید.
 
 
 
Ra (خدای خورشید) عقابی است که این نماد را در هریک از چنگال­های خود حمل می­کند.
 
 
مصریان به سیستم شمارشی قوی برای ساختن اهرام نیاز داشته­اند. آنها باید مقدار سنگ مورد نیاز اهرام، غذای مورد نیاز روزانه کارگران و همچنین برای  انبار کردن و اینکه هیچگاه تمام نشود را محاسبه می­نموده­اند.
آنان همچنین نمادهائی برای کسرها داشته­اند اما هیچ نمادی برای صفر نداشته­اند

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:35توسط سحر | |

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:31توسط سحر | |

 
شخصیت شناسی
 
مربع

افرادى كه شكل مربع را انتخاب مى كنند كسانى هستند كه در يك محيط پايدار بيشترين احساس

آرامش را دارند و مسير كارهايشان كاملاً واضح است. چنين اشخاصى محافظه كارند و دوست دارند

 همه چيز مرتب و منظم باشد.

وظيفه شناس هستند و اگر كارى را به آنها محول كنيد آنقدر روى آن وقت مى گذارند تا تمام شود،

 حتى اگر كارى تكرارى و طاقت فرسا باشد و مجبور شدند به تنهايى آن را انجام دهند.


مستطيل


اصولگرايى مشخصه بارز اين افراد است. آنها نيز نظم و ترتيب را دوست دارند ولى آن را بيشتر از طريق

سازماندهى هاى دقيق اجرا مى كنند.

اين امر سبب مى شود كه راه هاى مناسبى را انتخاب و همه قواعد و مقررات را بررسى كنند. اگر

 وظيفه اى را به اين اشخاص محول كنيد ابتدا آن را به خوبى سازماندهى مى كنند تا اطمينان يابند

 كه بطور اصولى اجرا خواهد شد.

مثلث


اشخاصى كه شكل مثلث را انتخاب مى كنند هدف گرا هستند. آنها از برنامه ريزى قبل ازانجام كارها

لذت مى برند و به طرح موضوعات و برنامه هاى بزرگ و بلند مدت تمايل نشان مى دهند، اما ممكن

 است جزئيات را فراموش كنند.

اگر كارى را برعهده آنها بگذاريد ابتدا هدفى را براى آن تعيين و سپس با برنامه ريزى كار را آغاز مى كنند.


دايره

چنين افرادى اجتماعى و خوش صحبت هستند، هيچ لحن خشنى ندارند و امور را به وسيله صحبت

 كردن درباره آنها تحت كنترل خود در مى آورند. ارتباطات اولين اولويت انها در زندگى است.

مطمئن باشيد كه اگر وظيفه اى به آنها محول شود آنقدر درباره آن صحبت مى كنند تا هماهنگى لازم

ايجاد شود.

منحنى

خلاقيت در اين قبيل افراد موج مى زند و اغلب اوقات كارهاى جديد و متفاويت را ارائه مى دهند. نظم و

ترتيب برايشان كسالت آور است و اگر تكليف را براى آنها در نظر بگيريد ايده هاى خوب و مشخصى را

براى آنها ابداع مى كنند.

به طور كلى افرادى كه سه شكل اول يعنى مربع، مستطيل و مثلث را انتخاب مى كنند در جهت مسير

ويژه در حركت هستند و كارها را به طور منطقى و اصولى انجام مى دهند ولى ممكن است خلاقيت

كمى داشته باشند.

اما گزينش دايره و منحنى نشان دهنده خلاقيت و برون گرايى است. چنين افرادى به موقعيت هاى جديد

 و ساير افراد دسترسى پيدا مى كنند ولى چندان اصولگرا و قابل اعتماد نيستند.

كاربرد تست

اين تست براى ارزيابى افراد نسبت به موقعيت شغلى شان كاربرد دارد و يا به منظور پى بردن به اين

نكته كه اشخاص مختلف تا چه حد مى تواند با هم كاركنند. اگر شما بشدت علاقه منديد كه يك كار

 خاص و اصولى را انجام دهيد يك فرد مربع دوست مى تواند همكار خوبى برايتان باشد.

همچنين اينگونه افراد براى كار در دواير حسابرسى هم كاملاً مناسبند.

اگر كارها نياز به سازماندهى گروهى داشته باشد مثلث دوستان در پيشبرد فعاليت ها موفق خواهند

بود. اين افراد مى توانند مجرى خوبى باشند چون اهداف را مشخص و اطمينان مى يابند كه دستيابى

 به آنها ممكن است.

براى هر نوع ارتباطات حضورى افرادى كه دايره را انتخاب مى كنند، بهترين هستند. آنها مى توانند يك

كارمند خوب، مسؤول پذيرش يا فردى باشند كه به مشتريان خود خدمات مناسبى را ارائه مى دهند.

بالاخره افرادى كه شكل مورد علاقه شان منحنى است هميشه ايده هاى تازه دارند و به طور مثال براى

كار در شركت هاى تبليغاتى مناسبند.

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:30توسط سحر | |

 
گزیده هایی از زندگی دکتر شریعتی
 
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري

نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در

سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
 
 
اگر كمي دقت كرده باشي مي بيني كه اين ها غالبا بچه *خرپول ها* يا بچه *سگ دوها* يا بچه *خوك ميزها* يند و تنها دليلي كه به آن ها حق تحصيل در غرب داده است،يكي خرپولي پدرشان بوده است و ديگري خر فكري خودشان.نا اميدي از اينكه بتوانند در ايران از سد كنكور بگذرند و پول پدرشان كه مي تواند بهترين زندگي را در هرجاي دنيا برايشان فراهم آورد.
چنين بچه ننه هاي نونوري كه فقط وزن اند و قد و ديگر هيچ؛ مذهبشان را در عمه جانشان مي بينند و سنتشان را در ننه جانشان و فرهنگشان را در گوگوش و واريته ي فرخزاد و تاريخشان همان تاريخ چرند دروغ دبيرستاني است، كه نمره ي صفر هم از آن گرفته اند و جامعه ي ايران برايشان همان چندتا محله ي شمال شهر تهران است با آدم هاي ترگل ورگلي كه بوي آدميزاد ، نه از شرق و نه از غرب، به دماغشان نخورده.
خلاصه بچه ي حاجي بازاري كه اسلام را از چند روضه خان و فالگير و هيات و دوره مي گيرد.بچه ي دلال فروش كالاهاي خارجي كه تمدن را از طريق تورهاي توريستي مي گيرد.
برگرفته از:با مخاطب هاي آشنا صفحه ي 99
 
 
من چيستم؟
يك لكه اي ز ننگ به دامان زندگي
و ز ننگ زندگاني آلوده دامني
يك ضجه ي شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي و سرود نخوانده اي

برگرفته از كتاب:دفترهاي سبز
 
 
درد علي دو گونه است:دردي كه از ضربه ي ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه شب هاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده...و به ناله درآورده است.ما تنها بر دردي مي گرييم كه از ابن ملجم در فرقش احساس مي كند
اما اين درد علي نيست
دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله آورده استءتنهايي استء كه ما آن را نمي شناسيم
بايد اين درد را بشناسيم نه آن درد را
كه علي درد شمشير را احساس نمي كند
و ....ما
درد علي را احساس نمي كنيم
 

در دور دست تورا منتظرند،

شهزاده اي، آزاده اي اسير قلعه ي ديوان،

به حيله ي جادو دربند

گرفتار و چشم براه كه:((فريادرسي مي آيد))

و به صداي هر پايي

سر از گريبان تنهايي غمگينش برمي دارد كه:((كسي مي آيد))

و او خريدار توست،

نيازمند تو است.


+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:28توسط سحر | |

قهوه  

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ? خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست! "


 

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:23توسط سحر | |

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:16توسط سحر | |

 

همیشه حکومتها ، چه در دوره پیش از صفویه و چه در دوره بعد از صفویه از مسجد گریزان بودند و تاریخ هم به اینها حق می دهد برای اینکه همه قیام ها از مسجد ها شروع شده ، حتی مشروطه را شما نگاه کنید،نقش مسجد را در آن می بینید.

(دکتر شریعتی - تشیع علوی و صفوی)

 

 

در هر یک از انقلاب ها و نهضت های اجتماعی و جامعه اسلامی که نگاه کنید دو تا پدیده تکرار می شود : یکی ظهور چهره های علمای حر و آگاه و مردمی "مسجد" به عنوان کانون اصلی همه این تحولات.

(دکتر شریعتی - اسلام شناسی)

 

مگر ما را ،ما دنیای سومی ها ، ما شرقی ها، ما مسلمان ها را چکار کردند؟اول مذهبمان،زبانمان،ادبیاتمان،فکرمان،گذشته مان ،تاریخمان و اصلا نژادمان را و همه چیزمان را چنان تحقیر کرده اند،و ما را به قدری آدم های دست دوم حساب کردند که ما نشستیم خودمان ، خودمان را مسخره کردیم!و در عوض خودشان را آنقدر برتر و بالاتر و عزیز نشان دادند و به ما باوراندند که ما تمام تلاش و دعوت و آرزو و مبارزه مان را برای نوکری فرنگ شد،تا اینکه ادای آها را در بیاوریم،شبیه آنها حرکت کنیم،حرف بزنیم،راه برویم!حتی تحصیل کرده ما از اینکه زبان فارسی را از یاد برده افتخار می کند.این همه خریت؟آخر "خریت" هم نمی شود گفت که به خر وهین می شود1آدم اینقدر در بی شعوری افتخار بکند،در ندانستن،در فراموش کردن؟!

خیلی عجیب است،نه ایکه در فراگرفتن زبان فرنگی افتخار بکند،در اینکه زبان خودش یادش رفته و بعضی چیزها را نمی داند افتخار می کند!تا این حد عاجز و ذلیل!

اینکه دیالکتیک سوردل است،دیالکتیک سوردل،دیالکتیک بچه است.بچه وقتی که مادرش می راندش،دعوا و تحقیرش می کند،ناراحت است و برای اینکه از حمله های مادر در امان بماند ، به خود مادر پناه می آورد.این "دیالکتیک سوردل" است.

نژاد برتر،ملت برتر،و حتی آدم برتر برای اینکه قوم و ملت یا آدمی را به زیر مهمیز قدرت و تسلط خویش بکشد،تحقیرش می کند.به قدری مذهبش را،ایمانش را،ادبش را،شخصیت هایش را،گذشته اش را،همه چیزش را تحقیر می کند،که او برای اینکه از مسیر تهمت ها و تحقیرهای او ، از جایی که همیشه به وسیله او تحقیر می شود،فرار کند،به دامن خود او پناه می برد و خودش را به شکل او در می آورد که دیگر در مسیر تهمت های او نباشد.این است که بعضی چیزها برای فرنگی یک کالای مصرفی است اما برای ما یک کالای مصرفی نیست،یک چیز سمبلیک است!15% تمام اروپایی ها از سمفونی کلاسیک لذت می برند،اما ایرانی ها همه شان لذت می برند!اصلا از هر سمفونی لذت می بند!کی جرات دارد که لذت نبرد؟چرا؟برای اینکه آن سمبل یک ذوق برتر است و یک ذائقه برتر و این جرات ندارد بگوید که من نمی پسندم.یک فرنی به سادگی می گوید خفه اش کن این قیل و قال است،سردرد می آورد.اما یک شرقی ناچار تا آخر می شنود و باید بگوید"به به"و لذت هم ببرد و حتی اگر لذت نبرد پیش خودش خجالت می کشد.چرا؟برای اینکه برای او جنبه سمبلیک دارد،و نشانه ای است از یک برتر.!

 

"دکتر شریعتی - چه باید کرد صفحه 206"

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت9:15توسط سحر | |

 حتما یه سر به این سایت بزن

http://farzad-king-of-music.blogfa.com/ 

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت16:20توسط سحر | |

شب سردی است و من افسرده       راه دوری است و پايی خسته

 
تيرگی هست و چراغی مرده         
 می كنم تنها از جاده عبور

 
 دور ماندند ز من آدمها                 
سايه ای از سر ديوار گذشت


غمی افزود مرا بر غم ها               فكر تاريكی و اين ويرانی


بی خبر آمد تا با دل من               قصه ها ساز كند پنهانی


نيست رنگی كه بگويد با من         اندكی صبر سحر نزديک است


هر دم اين بانگ برآرم از دل        وای اين شب چه قدر تاريک است


 خنده ای كو كه به دل انگيزم ؟      قطره ای كو كه به دريا ريزم ؟


صخره ای كو كه بدان آويزم ؟     مثل اين است كه شب نمناک است


ديگران را هم غم هست به دل         غم من ليک غمی غمناک است

تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن
تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن
تو يعني وسعت معصوم دل را
به معناي شكفتن هديه دادن
تو يعني بوته اي از رازقي را
 ميان حجم گلداني نهادن
تو يعني جستجوي آبي عشق
 تو يعني فصل پاك پونه بودن
 تو يعني قصه شوق كبوتر
تو يعني لذت سبز شكفتن
تو يعني با تواضع راز دل را
به يك نيلوفر بي كينه گفتن
تو يعني وسعتي تا بي نهايت
تو يعني نغمه موزون باران
تو يعني تا ابد آيينه بودن
براي خاطر دلهاي ياران
تو يعني در حضور نيلي صبح
گلي را به بهار دل سپردن
 تو يعني ارغواني گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو يعني مثل شبنم عاشقانه
گلوي ياس ها را تازه كردن
تو يعني حجم روياي گلي را
 ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني پونه را زير باران
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني بي ريا چون ياس بودن
و يا به شهر شبنم ها رسيدن
تو يعني انتظار غنچه ها را
ميان شهر رويا خواب كردن
تو يعني غصه هاي زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب كردن
تو يعني در سحرگاهي طلايي
 به يك احساس تشنه آب دادن
تو يعني نسترن هاي وفا را
به رسم مهرباني تاب دادن
 تو يعني غربت يك اطلسي را
ز شوق آرزو سرشار كردن
تو يعني با طلوع آبي مهر
صبور و شوق آرزو سرشار كردن
تو را آن قدر در دل مي سرايم
كه دل يعني ترا زيبا سرودن
فداي تو شقايق احساس
 و روياي بي آغاز سرودن

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت21:35توسط سحر | |


   


همیشه می گویم

خدایا !

مگذار تا پلی را که با تلاش و با توکل بر تو ساختم

و یا با لطف تو یافتم

آنقدر ضعیف باشد

که نتوانم با اطمینان خاطر گامهای راسخ خود را بر آن بگذارم

خدایا !

مباد اینکه با حسرت پس از عبور از آن خرابش سازم

بگذار تا من خود را پلی سازم

و دستانی بر دامنت

تا دوستان

و حتی نادوستان

از من برای رسیدن به تو بگذرند

و از من به تو نزدیکتر

باشد که به یمن قدمهای آنان آرام گیرم

خدایا !

لیاقت پذیرش الطافت را عطایم کن

و عنایتی که تو را به خاطر تو بخواهم

نه به خاطر خود

پیش از آنکه بر خودخواهی خود سر تسلیم فرود آورم

و با خودخواهی خود را از تو برانم

آمین یا رب العالمین

...

...

تمام نمی شود.... و انگار عشق را پایانی نیست...

باز هم می گویم ...

ای خدای بزرگ !

تو تنها کسی هستی که با عشق و بی پروا می گویم " دوستت دارم"

و تنها کسی که مرا در عشقش پروائی از رسوائی نیست

خدایا!

همانگونه که تو را می خوانم می یابمت

و همانگونه که می یابم می خواهمت

و می دانم که تو مرا از من بیشتر می خواهی

باز هم می گویم .....خدایاااااااااا....... !

اقرار می کنم به بندگیت و به اینکه عاشقت هستم

یک بنده ی عاشق

و گناه بی عشقی را بر گردن نمی گیرم

که مگر عشق چیست؟

جز همین کلماتی که بدین گونه بر زبانم جاریست؟!

و می دانم که تو بر زبانم جاری ساختی

تا به "من " خود  ، بگوئی و نشان دهی

که ما تو را بدین روش آفریدیم

تو را

و از روز ازل....

"من از روز ازل دیوانه بودم..... دیوانه ی روی تو..."

اقرار میکنم به اینکه دیوانه ات هستم

اقرار می کنم و ابائی از رسوایی ندارم

افتخار می کنم به این که دیوانگی ام ثابت شود

حتی اگر ...

و این بسان تاج سلطانی خواهد بود برای دیوانه ات

و چون خود دیوانه ام کردی

دیوانه ات هستم

و دیوانه ات خواهم ماند.

آمین

+نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت13:52توسط سحر | |

 

 

ما اجنبی ز قاعده کار عالمیم

           دیوانه گرد کوچه و بازار عالمیم

                    ما مردمان خانه به دوشیم و خوش نشین

                                              نی ، زان گروه خانه نگهدار عالمیم

+نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت19:25توسط سحر | |

گریه می کنم

اشکهایم روی گونه هایم می لغزد

دستانت زمانی اشک هایم را بر روی گونه هایم پاک می کرد

زمانی همیشه دستانت دور گردنم بود

با من بودی

سرت بر روی شانه هایم بود

مزمه هایت همیشه در گوشم هست

به یاد جملاتت می افتم

همیشه تو را در کنارم حس می کنم

اما دیگر

تمام شد

وقتیکه در زمین و آسمان

تو آغاز می شوی

یکی بود

یکی نبود

غیر تو این جا کسی نیست

 گوش هایم را بریده ام

اما هنوز

در گوشم صدای توست

به گردنم دست زدم

این جا

جای دستهای توست

بر روی شانه هایم سنگینی تو را حس می کنم

دست نمی دهم به این بازی

بازی عشق هم پایانی دارد

پایان عشق

جدایی

رهایی

وقتی تو نیستی

من با خودم هم حرفی ندارم

آن جا که از دست دادن

تو را شرم نمی شود از با من بودنش

من دستم را به کسی دیگر نمی دهم

چرا که من تو را

دوست دارم

برای تو هر کاری کردم

از همه چیز و همه کس گذشتم

برای اینکه

عاشقتم

+نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت17:59توسط سحر | |